چقدر دلم ميخواهد نامه بنويسم
تمبر و پاکت هم هست
و يک عالمه حرف
کاش کسي جايي منتظرم بود …

به حرمت نان و نمکي که با هم خورديم
نان را تو ببر که راهت بلند است و طاقتت کوتاه
نمک را بگذار براي من
که مي خواهم اين زخم هميشه تازه بماند!

دلتنگی خیابان شلوغیست ، که تو در میانه اش ایستاده باشی ،
ببینی می آیند و می روند و تو همچنان ، ایستاده باشی ! ...

سفر
یعنی تو بروی،
من پشت سرت آب بریزم،...
اما هیچوقت برنگردی!
+ نوشته شده در ساعت 18:12 توسط مسعود زلالی
|
مجموعه ای متشکل از مطالب ادبی-فرهنگی- هنری- جذاب و خواندنی