داستان کوتاه
توجه : دوستان عزیزی که با ایمیل (shaliz_m@yahoo.com ) با من
در یخچال را باز می کند
عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
... کمی آب در لیوان می ریزد
در ارتباط بودند.ایمیل فوق هک شده .لطفا ایمیل فوق را ایگنور کنید. با تشکر
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند
عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
... کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...

+ نوشته شده در ساعت 20:34 توسط مسعود زلالی
|
مجموعه ای متشکل از مطالب ادبی-فرهنگی- هنری- جذاب و خواندنی