X
تبلیغات
عکسهای زیبا - مطالب جالب
سلام حال همه ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور 

 که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی می گذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد،

و نه این دل ناماندگار بی درمان

 

تا یادم نرفته بنویسم

حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود

می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است

اما تو لااقل ، حتی هر وهله ، گاهی ، هراز گاهی 

ببین انعکاس تبسم رویا

شبیه شمایل شقایق نیست !

راستی خبرت بدهم

خواب دیده ام خانه ای خریده ام

بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار... هی بخند!

بی پرده بگویمت

چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خوام گرفت

دارد همین لحظه

یک فوج کبو تر سپید از فراز کوچه ما می گذرد

باد بوی نامه کسان من می دهد

یادت می آید رفته بودی

خبر آرامش آسمان بیاوری!؟

نه ری را جان

نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می نویسم

حال همه ما خوب است

                                اما تو باور مکن!


 

دچار

یعنی عاشق

و فکر کن که چقدر تنهاست

اگر که ماهی کوچک

دچار آبی دریای بیکران باشد

+ نوشته شده در ساعت 18:39 توسط مسعود زلالی |

برای شاد کردن دیگران آرزوهایشان را بفهم        ( اپیکور )

دشوارترین کار آنست که وقتی روی زمین یخ زده زمین خوردی، برخیزی و

خدا را شکر کنی    ( لرد باکلی )

در عالم دوچیز از همه زیباتر است : آسمان پر ستاره و وجدان آسوده(کانت)

به دبیر خود گفتم "چه کنم تا مردمان مرا دوست بدارند" گفت؛ دروغ مگو و

به زبان کسی را مرنجان   ( بزرگمهر )

از افلاطون رسیدند به چه وسیله ای می توان از دشمن انتقان گرفت ؟

گفت " به بذل و کرم " 

بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگری  ( شاندل )


بزرگی می گوید:

بعضی ها زندگی را آنگونه که هست می بینند و می گویند چرا؟

ولی بعضی ها زندگی را آنگونه که دوست دارند می بینند و می گویند

چرا که نه؟


کاریکلماتور

برای اینکه صدای شکستن دلش شنیده نشود ، با صدای بلند می خندد .

آن قدر تنهایی را دوست داشت که از سایه خودش هم بیزار بود .

برای اینکه عشقش را از قلبش پاک کند ، قلبش را فرمت کرد .

برای اینکه کاسه صبرش لبریز نشود ، کمی از روی آن برداشت .

چون می خواست رک حرف بزند ، پوستش را کند .

آن قدر آرزو به گور بردم که محلی برای جسدم باقی نماند .

دندانسازها تنها کسانی اند که با دندانهای دیگران نان می خورند .

عجب دنیایی است، درشکه را اسب می کشد ولی انعام را درشکه چی می گیرد .

وقتی غصه هایم را به حساب دل ریختم قلبم آتش نشانی را خبر کرد .

سرانجام مجبور می شوم برای کنار آمدن با روزگار با خودم قهر کنم .

آنقدر نگاهش سنگین بود که مجبور شدم به چشمانم استراحت دهم .

از ترس سایه اش چراغ را خاموش کرد و به چاله افتاد .

+ نوشته شده در ساعت 20:23 توسط مسعود زلالی |

در رویاهایم دیدم با خدا گفتگو می کنم. خدا پرسید پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟ من در

پاسخش گفتم ، اگر وقت دارید. خدا خندید و گفت :وقت من بی نهایت است.

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟

خدا پاسخ داد کودکی شان. اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند.

و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه سلامتی خود را از دست می دهند تا

پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند. اینکه با 

اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هر گز نمیمیرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز

زندگی نکرده اند. دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم . به عنوان

پدر میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت بیا موزند که آنها نمی توانند کسی را

وادار کنند که کسی عاشقشان باشد. همه کاری که می توانند انجام دهند اینست که اجازه دهند

خودشان دوست داشته باشند.

بیا موزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند، بیاموزند که فقط چند ثانیه طول  

می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنهایی که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد

تا  آن زخم ها را التیام بخشیم.

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که احساساتشان را چگونه باید 

نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست که فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند. من با خضوع

گفتم: از شما به خاطر این گفتگو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت: فقط بدانند که من اینجا هستم ، همیشه.

از  : رابیندرانات تاگور 

+ نوشته شده در ساعت 11:11 توسط مسعود زلالی |