تبليغاتX
عکسهای زیبا - مطالب جالب
              

 می گویند : شاد بنویس ...

 نوشته هایت درد دارند!

 و من یاد ِ مردی می افتم ،

 که با کمانچه اش ،

 گوشه ی خیابان شاد میزد...

اما با چشمهای ِ خیس ...!!

 


 

بهش گفتم: چرا هر بار وایمیسی و از
 
شوهرت کتک میخوری؟

گفت: اگر خودمو نندازم جلو، ش
روع می‌کنه
 
خودش رو می‌زنه،

اونقدر می‌زنه تا داغون شه،آخه موجیه
 
دست خودش نیست ... !

 

+ نوشته شده در ساعت 16:34 توسط مسعود زلالی |

 

 انسان های بزرگ دو دل دارند :

 دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که

 می خندد و  آشکار است ...


 < پروفسور محمود حسابی >

 
 
 
 
 
  هاردی : فردا دم افتاب اعداممون می کنن

  لورل : کاش فردا ابری باشه
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
می گویند : "مریلین مونرو ” یک وقتی نامه ای به ” البرت اینشتین ” نوشت:

فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو.
 
چه محشری می شوند!

"اینشتین”در جواب نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم.
 
واقعا هم که چه محشری می شود!
 
ولی این یک روی سکه است،

فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!
+ نوشته شده در ساعت 13:17 توسط مسعود زلالی |

فرزند عزیزم :


آن زمان که مرا پیر و ازکار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباس...هایم را
 
کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را
 
بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده
 
است صبور باش و درکم کن

 
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور
 
میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض
 
کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور
 
میشدم بارها و بارها داستانی را برایت
 
تعریف کنم...

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا
سرزنش و شرمنده نکن

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه م یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین
 
قدمهایت را کنار من برمیداشتی....

زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..
 
روزی خود میفهمی

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
 
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

فرزند دلبندم،دوستت دارم

+ نوشته شده در ساعت 17:46 توسط مسعود زلالی |

قند خون مادر بالاست

دلش اما هميشه  شور  مي زند براي ما

اشک‌هاي مادر , ...
مرواريد شده است در صدف چشمانش

دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!

حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد

دستانش را نوازش مي کنم

داستاني دارد دستانش
 



میگذرد لحظه ها ، لحظه های بی تو بودن ، ثانیه هایی که خیلی کند میگذرد !


دلم میخواهد لحظه ها و ثانیه ها تند تر از همیشه سپری شوند و

لحظه ای که روزها آرزوی آن را داشتم فرا رسد...


لحظه دیدار ، یک لحظه رویایی و فراموش نشدنی...

نفسی تازه ، دلی عاشقتر از همیشه و آرزویی که به حقیقت پیوسته است...

میشمارم تک تک ثانیه ها را ، مینشینم به انتظار طلوعی دیگر

و حسرت روزهای لبخند و شادی را میکشم !

به امید دیدن تو ، به امید رسیدن به تو و به امید بودن تو در کنارم زنده ام ...

با رفتنت مطمئن باش که من نیز خواهم رفت !

تو به سوی خوشبختی ، من به سوی دنیایی دیگر !

میگذرد لحظه های عاشقی ، لحظه هایی که با دوری همراه هست و با فاصله هم صداست !


سردتر از همیشه ، روزهایی بی عاطفه تر از گذشته!

کاش خزان بی عاطفه دلم به پایان رسد..

و بار دیگر خورشید طلوعی دوباره در آسمان ابری و دلگرفته دلم داشته باشد....

به انتظار خورشید و به انتظار لحظه دیدارت خواهم نشست ای بهترینم!

تو نظرات وب که نگاه میکردم این متن رو دیدم که ۵ سال پیش در نظرات نوشته شده

این متن رو نوشتم یادی از روزهای گذشته کنم روزهایی که خیلی زود گذشت...

+ نوشته شده در ساعت 19:43 توسط مسعود زلالی |

توجه : دوستان عزیزی که با ایمیل (shaliz_m@yahoo.com ) با من

در ارتباط بودند.ایمیل فوق هک شده .لطفا ایمیل فوق را ایگنور کنید.  با تشکر   

پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود

در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...
بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد

... کمی آب در لیوان می ریزد
 
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
 
+ نوشته شده در ساعت 20:34 توسط مسعود زلالی |

مرا ببخش که ســــاده بودنم دلت را زد...

مرا ببخش اگر عشــــق ورزیدنم چشمانت را بست...!!!

می روم تا آنان که توانا ترند... تو را به اوج
 
بودنــــت برسانند ...

.............................................................

مرگهای عجیب !!        

 
آلن پينکرتون موسس آژانس کارآگاهي آمريکا( 1819، 1884) هنگام نرمش صبحگاهي به زمين خورد و
 
 زبانش لاي دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقارياي ناشي از اين زخم درگذشت.

آيزادورا دانکن رقاص آمريکايي ( 1878، 1927) هنگامي که در اتومبيل بود، شال گردن بلندش به چرخ

 عقب اتومبيل گير کرد و گردنش شکست و خفه شد.

الکساندرپادشاه يونان(۱۸93 192۱) يک ميمون خانگي گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت.

تامس آت وي نمايشنامه نويس انگليسي (1652، 1685) مرد فقيري بود. به دنبال روزها گرسنگي

سرانجام يک مقدار گوشت خريد و از شدت ولع همان لقمه دهان پرکن اول گلو گيرش شد و خفه اش کرد

جان وينسون ماجرا جوي بريتانيا( 1557، 1629) وي در 72 سالگي از اسب به زمين افتاد و ميخي

وارونه بر زمين افتاده بود، در سرش فرو رفت.

جيمز داگلاس ارل مورتون (1525،1581) بوسيله دستگاهي شبيه گيوتين که خودش آن را به

اسکاتلنديها معرفي کرده بود، سر بريده شد.

رودولفوني يروژنرال مکزيکي ( 1880، 1917) اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگيني طلاهايي که

به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد.

زئوکسيس نقاش يونان ( قرن پنجم ق.م) به تصويري که از يک ساحره پير کشيده بود آنقدر خنديد که

 يکي از رگ هايش پاره شد و مرد!

فرانسيس بيکن (1561،1626) براثر گرفتاري در يک سرماي ناگهاني درگذشت.

کلاديوس اول امپراتور روم( 54 ب م. 10 ق.م) با يک پر آغشته به سم خفه شد.

لنگي کاليرکلکسيونر آمريکايي ( 1886،1947) در خانه خود و در تله اي مهلک درگذشت. تله را براي

 دستگيري دزدان کار گذاشته بود.

هنري اول پادشاه انگليسي(1068،1135) در اثر افراط در خوردن مارماهي دچار ناراحتي روده شد و مرد.

يوسف اشماعيلو کشتي گير ترک بر اثر سنگيني طلاهايي که به کمرش بسته بود در دريا غرق شد.

چون نتوانست به راحتي شنا کند.

+ نوشته شده در ساعت 11:32 توسط مسعود زلالی |

اشکهایم که سرازیر میشوند......

دیری نمی پایدکه قندیل می بندد...

عجیب سرد است هوای نبودنت
+ نوشته شده در ساعت 12:20 توسط مسعود زلالی |

مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش...

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان

باش..

اگر شریف و  درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش.

نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.بهترین های خود را به دنیا

ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره

میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...

                                    

پیوست(نظر دوست عزیزی درباره این نوشته - ممنون دوست عزیز) : سلام
این متنی که به اسم کوروش کبیر گذاشتید شعری هست از شاعری به نام کنت کیت که به دیوار اتاق مادر ترزا هم آویخته بوده . گفتم شاید بخواهید اصلاحش کنید .

+ نوشته شده در ساعت 23:27 توسط مسعود زلالی |

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!


مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار
حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!

+ نوشته شده در ساعت 0:57 توسط مسعود زلالی |

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد : کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت اقا سفره خالی می خرید...؟

+ نوشته شده در ساعت 23:50 توسط مسعود زلالی |

یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد

متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای

 به خدا ! با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند...در نامه این طور

نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق نا چیز باز نشستگی

می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه

تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از

دوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.

 هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من

هستی به من كمك كن ...

كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان

داد. نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری

روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...

همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال

بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری

از آن پیرزن به اداره پست رسیدكه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم. چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم . با لطف

تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.

من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی ...

البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن را

برداشته اند ...!!!

***   ***   ***

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

تو اگر کوچ کنی قلب خدا می شکند

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو ...

***   ***   ***

حالا که رفتنی شده ای باشد قبول ...

لا اقل این نکته را بدان :

آهن قراضه ای که چنان گرم گرم می تپید دلم بود نامهربان . . .

 

 پیوست : با تشکر از دوست خوبم آقای حضرتی

و دوستان عزیزی که با نظرات خود لطف داشته و  مشوق من جهت ادامه دادن مطالب وب بودند

+ نوشته شده در ساعت 23:16 توسط مسعود زلالی |

 

پدر مهربانم

 

           بی تو موج می زند بر دلم غمی غریب

 

 آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو

ورد کوچه ی خاموشی

 امشب

تکلیف پنجره

بی چشمهای باز تو روشن نیست!

شعر : مرحوم قیصر امین پور                                      روحش شاد و یادش گرامی باد

+ نوشته شده در ساعت 15:38 توسط مسعود زلالی |

همه چیز را فروختم جز آن صندلی که جای تو بود !

شاید آن روز که برگشتی خسته باشی ...

نگاه کن که غم درون دیده ام ،چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سر کشم،اسیر دست آفتاب می شود


نگاه کن تمام هستیم خراب می شود ...
       (  ۸ مهر ۱۳۸۸ )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 22:2 توسط مسعود زلالی |

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین میکنم

من می توانم! می شود!

آرام تلقین میکنم.

حالم، نه،  اصلآ خوب نیست...

تا بعد بهتر می شود!!

فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ

 غمگین میکنم.

من می پذیرم رفته ای،

و بر نمی گردی همین!

خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.

کم کم ز یادم می روی،

این روزگار و رسم اوست!

این جمله را با تلخی اش

صد بار تضمین میکنم. 

+ نوشته شده در ساعت 0:36 توسط مسعود زلالی |

بگذار ببینمش اکنون که می رود ، ای اشک از چه راه تماشا بسته ای !

                                              ***

رفتن دلیل نبودن نیست در آسمان تو پرواز می کنم. عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش من نیز

بی زار از خود از کرده خویش دل نامهربانم را به دوش می کشم تا آنسوی مرزهای انزوا پنهانش کنم .

رفتن دلیل نبودن نیست در آسمان تو شاید ولی در شب خویشتن چگونه بی تو گم شوم .

تو را تا فردا با خود خواهم برد و با عشق تو و با یاد تو خواهم مرد .

                                                                                      تو باور نکن اما من عاشقم . 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 14:28 توسط مسعود زلالی |

 

( تقدیم به بهترین و مهربان ترین پدر دنیا که چهل روز از غروب غم انگیزش می گذرد - ۲۰/۹/۸۷)

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

                 وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی  !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

 آه  ای دریغ و حسرت همیشگی ...

ناگهان  
           چقدر زود
                         دیر می شود!

پدر مهربانم

وقتی تو نیستی

     نه هست های ما

 چونان که بایدند ...

    نه باید ها ...

             هر روز بی تو

                          روز مباداست !  

- اگر از مطالب وبلاگ استفاده کردین برای شادی روحش صلوات و فاتحه ای بخوان - ممنون دوست من -

+ نوشته شده در ساعت 23:39 توسط مسعود زلالی |

بیا ای بی وفای من

و امشب را فقط امشب

برای خاطر آن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن

که من امشب برای حرمت عشقی

که ویران شد

برایت قصه ها دارم ...

 جداییمان هیچ کدام از تشریفاتِ آشناییمان را نداشت. فقط تو رفتی و من سعی

کردم سنگدل باشم !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر مي‌ارزد پس نگو... نگو که روياي دور از

دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است،

ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن

 هرچه باشد، باشد... . 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 1:26 توسط مسعود زلالی |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* حکایت عشق حکایت جالبی است فراموشدگان هیچگاه فراموش کنندگان

را فراموش نخواهند کرد .

* تو ای معنای انتظار یک لحظه بایست ، دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست،

لطف کن یک لحظه بایست و فقط یک جمله بگو :

" تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟! "

* بازی روزگار را ببین تو چشم میزاری و من قایم میشم، تو یکی دیگه رو پیدا

می کنی و من برای همیشه گم می شم .

* غربت را نباید در الفبای شهر جستجو کرد همین که عزیزت نگاهش را به دیگری

فروخت تو غریبی .

* رفتی و ندیدی که چه محشر کردم، با اشک تمام کوچه ها رو تر کردم،دیشب که

سکوت خانه دلگیرم کرد، وابستگی را به تو باور کردم .

*نبودن تو حتی تا ابد ندیدن تو هرگز بهانه ای نمی شود برای از یاد بردن تو 

+ نوشته شده در ساعت 1:35 توسط مسعود زلالی |

 
 
- در قبرستان همه مرده ها از تعجب سکته کردند، تازه وارد ها به مرگ طبیعی مرده اند!!!

-  موش به بچه هایش شیر می داد ، بیچاره سلطان جنگل !

                               --------------------------------------------

آموخته ام که : باید شکر گذار باشیم که خدا هر آنچه را که می طلبیم، به ما نمی دهد.

- هیچ کس دشمن تو نیست زیرا در بر نامه الهی خواست خدا حمایت از توست .

 

 
 
 
 
 

من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور

در دلش موج می زند اما  سکه صدقه رهگذر

خودخواهی آن را می خشکاند  احساس کرده ام. 

 - چارلی چاپلین -

 

+ نوشته شده در ساعت 1:23 توسط مسعود زلالی |

ترکم مکن

حتی برای یک روز

زان رو که به انتظار

ایستگاهی متروک خواهم بود

                                     خالی از قطار .

 

ترکم مکن

حتی برای ساعتی

که دلتنگی چون بارانی

به آوارم فرو خواهد ریخت

و غبار

                چون هاله ای.

جای پایت به شنها امیدم می دهد

و مژگانت آرامشم.

 

عزیزترین !

ترکم مکن حتی برای ثانیه ای .

 

وقتی تو نیستی

سرگردان سرگشته این سوال مداومم

                                        که باز خواهی گشت آیا؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 23:36 توسط مسعود زلالی |

ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتنش

بی احساس عشقی

او را به خود نهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 0:36 توسط مسعود زلالی |

بدان که بی قلب نخواهم رفت. با عشق تو با کس دیگر زندگی نخواهم کرد. دوست دارم آن هیچ
 
کسی باشم که نامه هایت را برایش می نویسی و ای کاش آن هیچ کس اجازه خواندن نامه هایت
 
را داشته باشد. تو به من آموختی که عشق با عشقبازی متفاوت است.عشق دست خود آدمنیست.
 
بی خبر و بی اراده می آید.اما عشقبازی دست خود آدم است من از آنچه دست ساز آدمی است بدم
 
می آید. عشق مرا چنان بزرگوار کرده که نمی توانم راضی باشم، مثل دیگران در بستر معشوقم
 
بخوابم . من و عشقم یک وجودیم. ما در هم می خوابیم . دلم برای آنهایی می سوزد که پایبند
 
عشقهایی هستند که با عشقبازی اثبات می شود. من عشق را یافته ام، معشوق بهانه است.اگر تا
 
هفته دیگر طاقت نیاوردم به خانه ات می آیم...

زین پس به یاد او به خواب می روم، خواب او را می بینم و با یاد او از خواب بر می خیزم. نه من، که

دو گلدان این اتاق، به یاد او گل خواهند داد. و یاس های سفید بوی او را در فضا منتشر می کنند.

نور روشنی او را گسترش خواهد داد.و سکوت سنگین این اتاق ، سکوت او را فریاد می کند.

رفت و نمی دانست که بی او ، برای بوییدن یک گل، برای خواندن یک شعر،برای شنیدن یک آواز

و برای شلیک یک گلوله چقدر تنها ماندم . 

محسن مخملباف  -  گنگ خوابدیده


دلم را که از دست می دادم. نه، نه، خودم راکه از دست می دادم، خیال میکردم

تمام دنیا را به دست خواهم آورد و تو مال من خواهی شد. اما چه زود فهمیدم

که دیر شده است و چقدر دیر شده بود.

دیگر نه خودم را داشتم، نه تو را و نه تمام دنیا را.همه چیز را از دست داده بودم،

همه چیز. و چقدر دنبال تمام آن چیزهایی گشتم که گم کرده بودم اما دیگر یادم

نمی آمدچه چیزهایی را گم کرده ام . حالا مات و مبهوت و حیران نمی دانم سر

از کجا دراورده ام و نمی دانم چه چیزی جای منی را که گم گشته ام گرفته است.

بیا و ویران کن وجودم را ، آجرهای سنگی بی احساس را بردار و مرا از نو بساز ،

زیر پایم سیمان بریز تا از جایم تکان نخورم . جای چشمهایم آینه ای بگذار تا من

کور شوم و تمام دنیا خودشان را ببینند. و آونگ ساعتی راپیدا کن و در دلم بگذار

تا لحظه های باقیمانده عمرم را به لحظه های فراموش شده خاطراتم پیوند دهد.

دستها، گوشها و لبانم را... . فقط از پشت آینه ها جایی بگذار برای اشک

 ریختنم تا هیچکس گریه کردنم را نبیند و باز پتک بی اعتناییت را بردار و بر سرم

 بکوب ، بیل و کلنگ ات را بر دار و بشکن مرا .

نمی دانم ! این من نیستم ، بیا و مرا در هم شکن . بیا و ... .

شهرام زلالی

+ نوشته شده در ساعت 1:59 توسط مسعود زلالی |

 انتظار               

همیشه

     با همیشه

در انتظار نیامدنت                    

سکوت می کنم

و از تو ... .

می آیی ؟

       نمی دانم اما

خوب می دانم که نمی آیی

و این قصه را به هیچکس نمی گویم

حتی به تو .

امروز چقدر انتظار نیامدنت را

                             کشیده ام .

باور کن شاید ، باور نکنی

در ازدحام  این همه آدم

            سخن گفتن را فراموش کرده ام .

                                                                   شهرام زلالی

 

همین امروز به بازار می روم

تمام جیبهایم را پر از سفر  می کنم

و به خانه باز نمی گردم

تا تو سفر نکنی

تمام شهر را به سفر خواهم فرستاد

و خود مسافر چشمهایت خواهم شد .

                                                           شهرام زلالی -  آبان ۷۶

می آیم و می گـریم در یـک شب بـارانی   

وقتی که تو هم حتی این درد نمی دانی

در عمق نـگاه امشب جـز درد نمی گنجد 

مانده است خوشی هایم در کیف دبستانی

لالایی بـاران را در گــوش دلــم خـوانـدنـد       

صبح است دمی بنشین ای دل دل طوفانی

می بـارد و می ریزد بـر پـهنک رخـسارم     

اشکی که نمی بینی رازی که نمی دانی

بـر سایـه ی دیـواری آویـختم از انـدوه         

می ریخت فرو بر سر ویرانی و ویرانی

بـاران نـگاهـم را بــر آینه مـی بــارم                    

این کیست در آئینه تندیس پریشانی

شعرمن و شعرتو خون شیهه ی طوفانهاست 

بـر دار و ببر مـارا دریـا تـو بــه مهمانی

در جاده به دنبالت می آیم و کوچت را          

می بینم و می گریم در یک شب بارانی

                                                                      شهرام زلالی

میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش.

به خدا میبرم از شهر شما دل شویده و دیوانه خویش.

میبرم تا در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه.

شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال

میبرم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ... 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 1:49 توسط مسعود زلالی |

 

 

         * اگر مرا دوست داری به درگاه خدا دعا کن صبح از رختخواب برنخیزم.                                                                                                                                              (سامرست موام)

 * اگر ستاره ها از ظلم با خبر بودند هرگز پدیدار نمیشدند و تو ای پرنده شادی و  سرور اگر از حالم

 با خبر بودی لبخند را به دیروز می سپردی.

* کاش خدا به اشکهای کودکانه ام رحم می کرد،کاش تو زار زدنم را می دیدی و سفر را فراموش 

می کردی کاش هنوز در کنارم بودی تا روزهایم را یکی یکی در تو خلاصه کنم. کاش...

*زمانی که متولد شدم به من آموختند دوست بدار ولی حالا که دیوانه وار دوست می دارم می گویند

 فراموش کن آیا این است راه و رسم زندگی ...

 *دزدی بلد نبودم حتی با کلیدی که در دستم بود فقط دربهای پشت سرم را قفل کردم تمام من را تو

  از من دزدیدی گناه من این بود که فقط دوستت داشتم

* نمیدانستی از تاریکی میترسم همیشه سیاه می پوشیدی داشتم به تاریکی عادت میکردم سفید

 پوشیدی و رفتی

* اگر کسی را دوست داری آزادش بگذار اگر سوی تو بازگشت مال توست در غیر این صورت هیچ گاه

معنی بودن نمی دهد

+ نوشته شده در ساعت 0:57 توسط مسعود زلالی |

سلام دختر آفتاب تولدت مبارک

هنوز بیدارم وتنهاییم را سیاهه می کنم ...هیچ رمقی نمانده ومی دانم که خواب از سرم پریده ...اما همچنان به دیواری که سالهای تنهایی همرازم شده است ، ذل زده ام ...

آرام آرام وپاورچین پاورچین چشمانش را مرور کردم  وموهایش را با دستان خسته ام نوازش نمودم...از خواب پرید ونگاهم کرد ...زوزه نگاهش را می شناختم ، بارها از دور دست صدایش را شنیده ام.

آری خودش بود ، جوابم را داد وآرام نشست، ابروان کمانی اش را دید می زدم وگهگاهی بر رقص چشمانش سرود حضور می خواندم، کاش می شد از مژه هایش نقاشی کشید وبر تارک قلب شکسته شب شکن تلی از بوم نقاشی بایگانی نمود.از دیار شمال عشق بود ..تنهایی لبخندش بود وآرزویش آساییدن در بستر رهایی .

می دانی غریبه صبحدم را به انتظار نشسته ام تا چشمان دختری از جنس افتاب را نظاره کنم و بر بلندای بامی به ارتفاع ابروان ماه ندا سردهم که زندگی را زیر سایه گلی از بوستان شمال عشق آموخته ام و می نویسم خاطرات چشمان دختر منتظر را ... .

امشب بغضم شکسته شد ولبانم زمزمه وجود سر دادند وبه زودی خواهم نوشت که سکوت را به غل وزنجیر کشیده ام تا دیگر تنهایی به باد تمسخرم نگیرد .

آهای غریبه باور کن خوابم نمی برد ، پنجره را به تماشا نشسته ام ...دختری لالایی وجود می خواند ومن شانه هایم را می لرزانم تا اشکهایم گونه های به یغما رفته ام را سیراب کند .

غریبه هرشب همدم تنهایی هایم رفتگر شهرداری بود ...وچه خوب جارو می زد دل چرکین آسفالت سیاه را ...وامشب کسی را پیدا کرده ام که غبار قلبم را جارو زد ونور انتظار به گودی چشمان خیسم بخشید 

خاطرات خیسم را بر می دارم وبر دستان دخترکی معصوم آویزان می کنم تا روزی بیرق  تنهایی ام را بر بام ابروانش به احتزاز در اورم

بیست و دوسالگی دخترک را با چشمان خود دیدم ، آرام پنجره قلبش را مفتوح نمودم وبا دستان لرزان وپینه بسته ام ...نگارش نمودم تولدت مبارک ، نگاه خسته وخواب آلودش را به من انداخت وگفت:

همیشه این را به یاد داشته باش که(( امروز شوق فردا داریم وحسرت دیروز ، اما امروز زیباتر از دیروز...وفردا امروز را در می یابیم که فردای دیروز ، دیروز فرداست))

خوابم تمام شد وستاره دستی تکان داد وبه آسمان رفت ...ولی هر شب پشت پنجره انتظار سوسو زدنهایش را به انتظار می نشینم ...

وتنها ویکرنگ فریاد بر می اورم ..

دختر آفتاب تولدت مبارک  

+ نوشته شده در ساعت 22:13 توسط مسعود زلالی |

مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی در بردن

جایزه یک میلیون دلاری را دارد .

سوالات را بخوانید

۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟

الف) ۱۱۶ سال

ب ) ۹۹ سال

ج ) ۱۰۰ سال

د ) ۱۵۰ سال

او نمیتواند به این سوال جواب دهد

۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟

الف) برزیل

ب) شیلی

ج) پاناما

د)اکوادور

حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند

۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟

الف) ژانویه

ب) سپتامبر

ج) اکتبر

د) نوامبر

این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند

۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟

الف) ادر

ب) آلبرت

ج) جرج

د) مانوئل

خوب بقیه حضار باید به دادش برسند

۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟

الف) قناری

ب) کانگارو

ج) توله سگ

د) موش

در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف میده

اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه ی جوابها را میدانید و به این بنده ی خدا هم کلی

 خندیدید بهتره اول جوابها را بخوانید

جوابها

۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید (۱۳۳۷ـ۱۴۵۳)

۲ـ کلاه پاناما در اکوادور تولید میشه

۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشه

۴ـ اسم شاه جرج .آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسیدن به جرج تغیر یافت

۵ـ توله سگ .اسم لاتین آن

insularia canaria یعنی جزایر توله سگ

+ نوشته شده در ساعت 0:14 توسط مسعود زلالی |

نمی توانم از عشقم برایت بگویم

این است داستان من

آوازی عاشقانه خواهم خواند

تنها برای تو خواهم خواند

گرچه هزاران فرسنگ دوری

امااین احساس نیرومند است

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

شبی دیگر بی تو اینجا باشم دیوانه خواهم شد

دیگری نیست

هیچ کس دیگری نیست

هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد

یا با زیبایی تو برابری کند

همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام

افسون کنم

این لحظه کجایی عشق من ؟

من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری

قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب

می خواهم که ترا در آغوش بگیرم

ترا نزد خود می خواهم

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

+ نوشته شده در ساعت 2:8 توسط مسعود زلالی |

  • فرزاد ناظم  (شرکت یاهو)
  • پروفسور علی جوان (کاشف لیزر هلیمی)
  • امید کردستانی  (گوگل)
  • پیر امیدیار   (ای‌بِی e-bay)
  • پروفسور لطفی‌زاده (استاد دانشگاه آمريكا و پدر منطق فازی)
  • ماریا خرسند (رئیس شرکت اریکسون)
  • وحید تارخ (مخترع کدهای فضا-زمان در مخابرات)
  • آندره آغاسی (قهرمان تنیس)
  • حسین اسلامبلچی(رئيس شرکت مخابرات آمریکا AT&T)
  • بیژن داوری (معاون ارشد شرکت آی‌بی‌ام)
  • انوشه انصاری (رئیس موسسه فناوری تل‌کام و حامی مالی جایزه انصاری)
  • فیروز نادری (مدیر پروژهٔ مریخ‌نورد ناسا)
  •  
  • محمد جمشیدی (استاد دانشگاه و عضو همکار در برخی از پروژه‌های ناسا)
  • آزیتا ولی‌نیا (استاد فیزیک دانشگاه در آمریکا و عضو پژوهشگران ناسا)
  • آزاده تبازاده (دانشمند ایستگاه فضایی ناسا)
  • کریستین امان‌پور (رئیس بخش خبری سی‌ان‌ان در آمریکا)
  • شهره آغداشلو (بازیگر)
  • فریار شیرزاد (معاون وزارت بازرگانی آمریکا و دستیار ریاست جمهوری آمریکا در کاخ سفید)
  •  
  • کتیا فلک‌شاهی (مدیر شرکت NEA)
  • بيژن پاكزاد (بزگترين سازندهٔ عطر و طراح لباس جهان)
  • آسیه نامدار (گوینده اخبار در سی‌ان‌ان)
  • محسن معظمی (معاون ارشد شرکت سیسکو سیستم)
  • رودی بختیار (از مجریان خبری در سی‌ان‌ان)
  • پروفسور عبدالحسن آستانه اصل (استاد دانشگاه برکلی،کالیفرنیا،آمريكا و
  •  محقق ) چگونگی ریزش برجهای دوقلو در حادثه ۱۱ سپتامبر)
  • منبع سایت ویکی پدیا

    کاش لااقل اونایی که موندن تو ایران قدرشونو بدونیم

    + نوشته شده در ساعت 1:57 توسط مسعود زلالی |

    مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی به پا کنم

    که گیسوانت را یک به یک

    شعری باید و ستایشی.

     دیگران

    معشوق را مایملک خویش می پندارند

    اما من

    تنها می خواهم تماشایت کنم.

    در ایتالیا تو را مدوسا صدا می کنند

    (به خاطر موهایت)

    قلب من

    آستانه ی گیسوانت را، یک به یک می شناسد.

    آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنی

    فراموشم مکن!

    و به خاطر آور که عاشقت هستم.

    مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم

    موهای تو

    این سوگواران سرگردان یافته

    راه را نشانم خواهند داد

    به شرط آن که، دریغشان نکنی.

    + نوشته شده در ساعت 0:57 توسط مسعود زلالی |

    آی آدمها

    که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

    یک نفر در آب دارد می سپارد جان

    یک نفر دارد که دایم دست و پای میزند

    روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید

    آن زمان که مست هستید از خیال دست یازیدن به دشمن

    آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

    که گرفتید دست ناتوانی را  

    دوستان عزیز نظرتان در مورد این عکس چیست ؟                                                                      


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در ساعت 16:45 توسط مسعود زلالی |