
پدر : خوب
هر چي ملا يادت داده رو ول کن فقط يک گناه وجود داره اونم
دزديه و السلام .هر گناه
ديگه اي هم نوعي دزديه . اگر مردي رو بکشي
يک زندگي رو مي دزدي حق زنش رو از داشتن
شوهر مي دزدي .وقتي
دروغ مي گويي حق کسي رو از دانستن حقيقت مي دزدي وقتي تقلب
مي کني
حق رو از انصاف مي دزدي. مي فهمي؟
همايون
ارشادي - فيلم بادبادک باز

روزی میرسد که در خیال خود
جای خالی ام را حس کنی
در دلت با بغض بگویی :
" کاش اينجآ بود "
اما مَـن دیگر
.
.
.
به خوابت هم نمی آیم

کمي عوض شدم؛
ديريست از خداحافظي ها غمگين نميشوم؛
به کسي تکيه نميکنم .؛
از کسي انتظار محبت ندارم؛
خودم بوسه ميزنم بر دستانم ؛
سر به زانو هايم ميگذارم و سنگ صبور خودم ميشوم...
چقدر بزرگ شدم يک شبه !!!
تلخ ترين خريد دنيا،خريد عصا براي پدرم بود ...

چه
سنگدل است سيري که گرسنه اي را نصيحت مي کند تا درد گرسنگي را تحمل نمايد. - جبران خلیل جبران

دائم شکر گذار باشیم که :
شاید بدترین شرایط زندگی ما ، برای دیگرا آرزو باشد .

چه دردناک است اگر مشق کند بابا نان داد

دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . .
دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!!
ولی ... هیچوقت نفهمیدند
کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا !
یک هفته در تب ســـــــوخت . . . !!
+
نوشته شده در ساعت 13:28 توسط مسعود زلالی
|
نه چتری داشت
نه روزنامه ای
نه چمدانی...
عاشقش شدم...!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
از كجا میدانستم كه مسافر
است...
چرچيل(نخست وزير اسبق بريتانيا) روزي سوار تاکسي شده بود و به دفتر BBC
براي مصاحبه ميرفت. هنگامي که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم
ساعت صبر کنيد تا من برگردم.
راننده گفت: “ نه آقا! من مي خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنراني
چرچيل را از راديو گوش دهم” .
چرچيل از علاقهي اين فرد به خودش خوشحال و ذوقزده شد و يک اسکناس ده
پوندي به او داد. راننده با ديدن اسکناس گفت: “گور باباي چرچيل! اگر بخواهيد،
تا فردا هم اينجا منتظر ميمانم!”

فاصله دختر تا پير مرد يک نفر بود ؛ روي نيمکتي چوبي ؛
روبه روي يک آب نماي سنگي . پيرمرد از دختر پرسيد :
- غمگيني؟
- نه .
- مطمئني ؟
- نه .
- چرا گريه مي کني ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- چون قشنگ نيستم .
- قبلا اينو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولي تو قشنگ ترين
دختري هستي که من تا
حالا ديدم .
- راست مي گي ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پيرمرد را بوسيد و به طرف دوستاش دويد ؛ شاد شاد.
چند دقيقه بعد پير مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کيفش را باز کرد ؛
عصاي سفيدش را بيرون آورد و رفت !!!

شــک نـدارم هـمـین روزها ...
هیـچ گـرسـنه ای باقی نمــــی ماند ...
هـــمه سیــــر مـی شـوند, از زنــدگی ...
+
نوشته شده در ساعت 16:56 توسط مسعود زلالی
|
دندانم شكست . . .
براي شن ريزه اي كه درغذايم بود. . .
دردكشيدم . . .
نه براي دندانم . . .
براي كــم شدن ســوي چشمان مادرم . . !
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و
از جیب کوچک جلیقهاش سکهای بیرون آورد. در حین
انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر
را زیاد میکند، منصرف شد و رفت...
این روزها دورم اما نزدیک نزدیکم ، ساکت اما پر از حرفم ، آرام اما غوغایی
ست درونم .... نشسته و میشمارم روزهای رفته و روزهای در پیش رو را و اینکه
چه صبور است این دل !! نمی دانم چه اصراری دارد در زنده نگه داشتن تمامشان!
نمی دانم .
آرامم میکند تنها، قدم های تنهایی اما با یادی از گذشته ها و صدایی که
میخواند و نگاهی رو به آسمان
نگاه میکنم این روزها ...این روزها همه چیز را نگاه میکنم ... حتی او را !

+
نوشته شده در ساعت 12:13 توسط مسعود زلالی
|
از جداییمان به هرکس حرف زدم حق را به من دادند
اما چه فایده اینها نمیدانند من حق را نمی خواهم
حق که برای من " تو " نمیشود

با تمام کنار او بودَنـهآیت " کنــآر " می آیم...
فقط محض رضای " خـُـدا "
دست از سر خوابهایم بردآر ...

نمی دانــــــــســــت کــه به قــــــربانــــگاه میـــــــــبرنــــــدش
گوســـفندی کــــــــه شــــادمـــان در پــــــی کودکان می دود
تـــــــا عــــــقـــــــب نــــمــانـــد . . !

همیشه به یادت هستم ،اماشاهدی ندارم جز کلاغ بام خانه مان
که او هم حقیقت را به تکه پنیری میفروشد.
بابا نان ندارد

چشمان درشت تخته سیاه بدون پلک زدن ،من وهمشاگردی هایم رازیرنظرداشت.
معلم قصه گو،برقانون سیاه تخته نوشت:
بابانان داد،بابا نان دارد،ان مردامد،ان مردزیرباران امد.
کسی ازپشت نیمکت خاطرات نسل سوخته براشفت وگفت:
اقااجازه!چرادروغ می گویید؟
…معلم اواری از یخ بر وجودش قندیل شد و با کمی مکث،گفت:دروغ چرا؟
همکلاسی گفت :پدرم نان نداد،پدرم نان ندارد،پدرم رفت ،هرگزنیامد.
پدرم زیرباران رفت ودیگرنیامد.
سکوتی خشن برشهرک سردکلاس فائق شد.
معلم، تن لخت تخته را ازدروغ پاک کردوبازغالی که درجیبش داشت نوشت:
بابانان نداد،بابانیامد،بابازیرباران رفت وهرگزنیامد!
+
نوشته شده در ساعت 18:24 توسط مسعود زلالی
|
کودکی گرسنه و بيمار گوشه ي قهوه خانه اي مي خفت راديو باز بود
و گوينده از مضرات پرخوري مي گفت .
داستان کوتاه بسیار زیبا - خواندنش خالی از لطف نیست . برگرفته از وبلاگ مطالب خواندنی

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور
کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای
لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم
دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو
سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی
بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت
میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه
برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم
رو پاک نکنم و توش بنویسم …
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …

کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم
بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی
پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر
اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی
شبیه تو بود ...»
از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند ...
بر گرفته از وبلاگ مطالب خواندنی
+
نوشته شده در ساعت 16:59 توسط مسعود زلالی
|
شلوار تا خورده دارد ، مردی که یک پا ندارد
خشم است و آتش نگاهش ، یعنی تماشا ندارد

دوست دارم در مورد همه چیز فکر کنم
درباره کلبه متروک وسط باغ
درباره رودی که تبدیل شده به یک جاده
درباره چوپانی که بره اش را وسط کوهها گم کرده
درباره ی حسرت پیرزن بیمار برای رفتن به امامزاده بالای تپه
درباره کارگری که دوست دارد یک روز مرخصی با حقوق بگیرد
و درباره خودم که چقدر بی فکرم

من غمگین بودم که چرا کفش ندارم،
اتفاقا مردی را دیدم که پا هم نداشت.
+
نوشته شده در ساعت 11:24 توسط مسعود زلالی
|
پيرمرد همسايه آلزايمر دارد ...
ديروز زيادي شلوغش کرده بودند
او فقط فراموش کرده بود
از خواب بيدار شود ...!
زنده یاد حسين پناهي

دلتنگم،
مثل مادر بي سوادي
که دلش هواي بچه اش را کرده
ولي بلد نيست شماره اش را بگيره.

گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز
بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...
من می گریستم به اینکه حتی او هم
محبت مرا از سادگی ام می پندارد...
حواست هست؟
شهریور است ...
کم کم فکر باد و باران باش ...
شاید کسی تمام گریه هایش را
برای پاییز گذاشته باشد ...

هر روز صبح، در هر ایستگاه بزرگ راه آهن، هزاران نفر داخل شهر میشوند
تا به سر ِ کارهای خود بروند و در همین حال، هزاران نفر دیگر از شهر خارج
میشوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محلهای
کارشان را با یکدیگر عوض نمیکنند؟
" عقاید یک دلقک / هاینریش بل "
+
نوشته شده در ساعت 10:53 توسط مسعود زلالی
|
+
نوشته شده در ساعت 22:28 توسط مسعود زلالی
|
همسایه ام از گرسنگی مرد،بستگانش در عزایش گوسفند ها سر بریدند

آقای ۳۰۰۰ میلیارد ، لااقل سهم این کودک را نمی بردی...

+
نوشته شده در ساعت 13:29 توسط مسعود زلالی
|
دستهارا باز در شبـــهای ســـرد هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد

مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها می رسد ته مانده ی بشقابــــها

+
نوشته شده در ساعت 13:3 توسط مسعود زلالی
|
نازنین!
ورشکست شدن کدامین سرمایه دار، به اندازه بی سرمایه شدن تو
دردناک است؟ در شیرینی ات چه ریخته ای که کامها تلخ می شوند؟
+
نوشته شده در ساعت 22:10 توسط مسعود زلالی
|
دست های کوچکش
به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد
التماس می کند : آقا... آقا "دعا " می خری؟
و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند
و برای فرج آقا "دعا " می کند....
کودکی با پای برهنه بر روی برفها
ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی
نگاه می کرد زنی... در حال عبور او
را دید، او را به داخل فروشگاه برد و
برایش لباس و کفش خرید و گفت:
مواظب خودت باش کودک پرسید:
ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط
یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت:
می دانستم با او نسبتی داری!!!
داستان کوتاه و بسیار جالب ( بدترین سیلی که خوردم! )
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که
نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم
یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و
میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در ساعت 18:30 توسط مسعود زلالی
|
می گویند : شاد بنویس ...
نوشته هایت درد دارند!
و من یاد ِ مردی می افتم ،
که با کمانچه اش ،
گوشه ی خیابان شاد میزد...
اما با چشمهای ِ خیس ...!!
بهش گفتم: چرا هر بار وایمیسی و از
شوهرت کتک میخوری؟
گفت: اگر خودمو نندازم جلو، شروع
میکنه
خودش رو میزنه،
اونقدر میزنه تا داغون شه،آخه موجیه
دست خودش نیست ... !
+
نوشته شده در ساعت 16:34 توسط مسعود زلالی
|
فرزند عزیزم :
آن زمان که مرا پیر و ازکار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباس...هایم را
کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را
بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده
است صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور
میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض
کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور
میشدم بارها و بارها داستانی را برایت
تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه م یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین
قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..
روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم
فرزند دلبندم،دوستت دارم
+
نوشته شده در ساعت 17:46 توسط مسعود زلالی
|
قند خون مادر بالاست
دلش اما هميشه شور مي زند براي ما
اشکهاي مادر , ...مرواريد شده است در صدف چشمانش
دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مرواريد!
حرفها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد
دستانش را نوازش مي کنم
داستاني دارد دستانش
میگذرد لحظه ها ، لحظه های بی تو بودن ، ثانیه هایی که خیلی کند میگذرد !
دلم میخواهد لحظه ها و ثانیه ها تند تر از همیشه سپری شوند و
لحظه ای که روزها آرزوی آن را داشتم فرا رسد...
لحظه دیدار ، یک لحظه رویایی و فراموش نشدنی...
نفسی تازه ، دلی عاشقتر از همیشه و آرزویی که به حقیقت پیوسته است...
میشمارم تک تک ثانیه ها را ، مینشینم به انتظار طلوعی دیگر
و حسرت روزهای لبخند و شادی را میکشم !
به امید دیدن تو ، به امید رسیدن به تو و به امید بودن تو در کنارم زنده ام ...
با رفتنت مطمئن باش که من نیز خواهم رفت !
تو به سوی خوشبختی ، من به سوی دنیایی دیگر !
میگذرد لحظه های عاشقی ، لحظه هایی که با دوری همراه هست و با فاصله هم صداست !
سردتر از همیشه ، روزهایی بی عاطفه تر از گذشته!
کاش خزان بی عاطفه دلم به پایان رسد..
و بار دیگر خورشید طلوعی دوباره در آسمان ابری و دلگرفته دلم داشته باشد....
به انتظار خورشید و به انتظار لحظه دیدارت خواهم نشست ای بهترینم!
تو نظرات وب که نگاه میکردم این متن رو دیدم که ۵ سال پیش در نظرات نوشته شده
این متن رو نوشتم یادی از روزهای گذشته کنم روزهایی که خیلی زود گذشت...
+
نوشته شده در ساعت 19:43 توسط مسعود زلالی
|
توجه : دوستان عزیزی که با ایمیل (shaliz_m@yahoo.com ) با من
در ارتباط بودند.ایمیل فوق هک شده .لطفا ایمیل فوق را ایگنور کنید. با تشکر
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند
عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
... کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
+
نوشته شده در ساعت 20:34 توسط مسعود زلالی
|
مرا ببخش که ســــاده بودنم دلت را زد...
مرا ببخش اگر عشــــق ورزیدنم چشمانت را بست...!!!
می روم تا آنان که توانا ترند... تو را به اوج
بودنــــت برسانند ...
.............................................................
مرگهای عجیب !!
آلن پينکرتون موسس آژانس کارآگاهي آمريکا( 1819، 1884) هنگام نرمش صبحگاهي به زمين خورد و
زبانش لاي دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقارياي ناشي از اين زخم درگذشت.
آيزادورا دانکن رقاص آمريکايي ( 1878، 1927) هنگامي که در اتومبيل بود، شال گردن بلندش به چرخ
عقب اتومبيل گير کرد و گردنش شکست و خفه شد
.
الکساندرپادشاه يونان(۱۸93 192۱) يک ميمون خانگي گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت
.
تامس آت وي نمايشنامه نويس انگليسي (1652، 1685) مرد فقيري بود. به دنبال روزها گرسنگي
سرانجام يک مقدار گوشت خريد و از شدت ولع همان لقمه دهان پرکن اول گلو گيرش شد و خفه اش کرد
جان وينسون ماجرا جوي بريتانيا( 1557، 1629) وي در 72 سالگي از اسب به زمين افتاد و ميخي
وارونه بر زمين افتاده بود، در سرش فرو رفت
.
جيمز داگلاس ارل مورتون (1525،1581) بوسيله دستگاهي شبيه گيوتين که خودش آن را به
اسکاتلنديها معرفي کرده بود، سر بريده شد
.
رودولفوني يروژنرال مکزيکي ( 1880، 1917) اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگيني طلاهايي که
به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد.
زئوکسيس نقاش يونان ( قرن پنجم ق.م) به تصويري که از يک ساحره پير کشيده بود آنقدر خنديد که
يکي از رگ هايش پاره شد و مرد!
فرانسيس بيکن (1561،1626) براثر گرفتاري در يک سرماي ناگهاني درگذشت
.
کلاديوس اول امپراتور روم( 54 ب م. 10 ق.م) با يک پر آغشته به سم خفه شد.
لنگي کاليرکلکسيونر آمريکايي ( 1886،1947) در خانه خود و در تله اي مهلک درگذشت. تله را براي
دستگيري دزدان کار گذاشته بود
.
هنري اول پادشاه انگليسي(1068،1135) در اثر افراط در خوردن مارماهي دچار ناراحتي روده شد و مرد
.
يوسف اشماعيلو کشتي گير ترک بر اثر سنگيني طلاهايي که به کمرش بسته بود در دريا غرق شد.
چون نتوانست به راحتي شنا کند
.
+
نوشته شده در ساعت 11:32 توسط مسعود زلالی
|
اشکهایم که سرازیر میشوند......
دیری نمی پایدکه قندیل می بندد...
عجیب سرد است هوای نبودنت

+
نوشته شده در ساعت 12:20 توسط مسعود زلالی
|
مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش...
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان
باش..
اگر شریف و درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش.
نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.بهترین های خود را به دنیا
ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره
میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...
پیوست(نظر دوست عزیزی درباره این نوشته - ممنون دوست عزیز) : سلام
این متنی که به اسم کوروش کبیر گذاشتید شعری هست از شاعری به نام کنت کیت که به دیوار اتاق مادر ترزا هم آویخته بوده . گفتم شاید بخواهید اصلاحش کنید .
+
نوشته شده در ساعت 23:27 توسط مسعود زلالی
|
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب
دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت
عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.
نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!
حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز
صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که
مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و
هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با
لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با
لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند
و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن
باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای
پسرتان پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم.
امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند !!!
+
نوشته شده در ساعت 0:57 توسط مسعود زلالی
|

یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت اقا سفره خالی می خرید...؟
+
نوشته شده در ساعت 23:50 توسط مسعود زلالی
|
یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد
متوجه نامهای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای
به خدا ! با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند...در نامه این طور
نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگیام با حقوق نا چیز باز نشستگی
می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه
تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از
دوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.
هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من
هستی به من كمك كن ...
كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان
داد. نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری
روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...
همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال
بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری
از آن پیرزن به اداره پست رسیدكه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم . با لطف
تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.
من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی ...
البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن را
برداشته اند ...!!!
*** *** ***
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی قلب خدا می شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو ...
*** *** ***
حالا که رفتنی شده ای باشد قبول ...
لا اقل این نکته را بدان :
آهن قراضه ای که چنان گرم گرم می تپید دلم بود نامهربان . . .
پیوست : با تشکر از دوست خوبم آقای حضرتی
و دوستان عزیزی که با نظرات خود لطف داشته و مشوق من جهت ادامه دادن مطالب وب بودند
+
نوشته شده در ساعت 23:16 توسط مسعود زلالی
|
پدر مهربانم
بی تو موج می زند بر دلم غمی غریب

آیینه ها دچار فراموشی اند
و نام تو
ورد کوچه ی خاموشی
امشب
تکلیف پنجره
بی چشمهای باز تو روشن نیست!
شعر : مرحوم قیصر امین پور
روحش شاد و یادش گرامی باد
+
نوشته شده در ساعت 15:38 توسط مسعود زلالی
|
همه چیز را فروختم جز آن صندلی که جای تو بود !
شاید آن روز که برگشتی خسته باشی ...

نگاه کن که غم درون دیده ام ،چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سر کشم،اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن تمام هستیم خراب می شود ... ( ۸ مهر ۱۳۸۸ )

ادامه مطلب
+
نوشته شده در ساعت 22:2 توسط مسعود زلالی
|
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین میکنم
من می توانم! می شود!
آرام تلقین میکنم.
حالم، نه، اصلآ خوب نیست...
تا بعد بهتر می شود!!
فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ
غمگین میکنم.
من می پذیرم رفته ای،
و بر نمی گردی همین!
خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.
کم کم ز یادم می روی،
این روزگار و رسم اوست!
این جمله را با تلخی اش
صد بار تضمین میکنم.
+
نوشته شده در ساعت 0:36 توسط مسعود زلالی
|
بگذار ببینمش اکنون که می رود ، ای اشک از چه راه تماشا بسته ای !
***
رفتن دلیل نبودن نیست در آسمان تو پرواز می کنم. عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش من نیز
بی زار از خود از کرده خویش دل نامهربانم را به دوش می کشم تا آنسوی مرزهای انزوا پنهانش کنم .
رفتن دلیل نبودن نیست در آسمان تو شاید ولی در شب خویشتن چگونه بی تو گم شوم .
تو را تا فردا با خود خواهم برد و با عشق تو و با یاد تو خواهم مرد .
تو باور نکن اما من عاشقم .
ادامه مطلب
+
نوشته شده در ساعت 14:28 توسط مسعود زلالی
|

( تقدیم به بهترین و مهربان ترین پدر دنیا که چهل روز از غروب غم انگیزش می گذرد - ۲۰/۹/۸۷)
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آه ای دریغ و حسرت همیشگی ...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
پدر مهربانم
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند ...
نه باید ها ...
هر روز بی تو
روز مباداست !
- اگر از مطالب وبلاگ استفاده کردین برای شادی روحش صلوات و فاتحه ای بخوان - ممنون دوست من -
+
نوشته شده در ساعت 23:39 توسط مسعود زلالی
|
بیا ای بی وفای من
و امشب را فقط امشب
برای خاطر آن لحظه های درد
کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن
که من امشب برای حرمت عشقی
که ویران شد
برایت قصه ها دارم ...

جداییمان هیچ کدام از تشریفاتِ آشناییمان را نداشت. فقط تو رفتی و من سعی
کردم سنگدل باشم !
يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر ميارزد پس نگو... نگو که روياي دور از
دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است،
ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن
هرچه باشد، باشد... .
ادامه مطلب
+
نوشته شده در ساعت 1:26 توسط مسعود زلالی
|
* حکایت عشق حکایت جالبی است فراموشدگان هیچگاه فراموش کنندگان
را فراموش نخواهند کرد .
* تو ای معنای انتظار یک لحظه بایست ، دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست،
لطف کن یک لحظه بایست و فقط یک جمله بگو :
" تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟! "
* بازی روزگار را ببین تو چشم میزاری و من قایم میشم، تو یکی دیگه رو پیدا
می کنی و من برای همیشه گم می شم .
* غربت را نباید در الفبای شهر جستجو کرد همین که عزیزت نگاهش را به دیگری
فروخت تو غریبی .
* رفتی و ندیدی که چه محشر کردم، با اشک تمام کوچه ها رو تر کردم،دیشب که
سکوت خانه دلگیرم کرد، وابستگی را به تو باور کردم .
*نبودن تو حتی تا ابد ندیدن تو هرگز بهانه ای نمی شود برای از یاد بردن تو
+
نوشته شده در ساعت 1:35 توسط مسعود زلالی
|
- در قبرستان همه مرده ها از تعجب سکته کردند، تازه وارد ها به مرگ طبیعی مرده اند!!!
- موش به بچه هایش شیر می داد ، بیچاره سلطان جنگل !
--------------------------------------------
آموخته ام که : باید شکر گذار باشیم که خدا هر آنچه را که می طلبیم، به ما نمی دهد.
- هیچ کس دشمن تو نیست زیرا در بر نامه الهی خواست خدا حمایت از توست .

من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور
در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر
خودخواهی آن را می خشکاند احساس کرده ام.
- چارلی چاپلین -
+
نوشته شده در ساعت 1:23 توسط مسعود زلالی
|